شهاب الدين احمد سمعانى
531
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
عبهر رجا و گل اميد از روضهء سعادت بر موجب ارادت چيدن گرفت . اى درويش جلال او عزّ خويش عرضه مىكند ، و جمال او لطف خويش جلوه مىكند . جلال او همه گويندگان را گنگ مىكند ، و جمال او همه گنگان را گويا مىكند . هر كجا در عالم گنگى است گنگ كردهء جلال اوست ، و هر كجا در عالم ناطقى است به سخن آوردهء جمال اوست . من شاهد جلاله طالت احزانه ، و من شاهد جماله زالت احزانه . اى عقول مستغرق لطف تو ، و اى قلوب مستهلك كشف تو . عزيز من عرفه عرف انّه وراء ما وصفه . اى داغكنندهء دلها ، و اى مرهم فرستندهء جانها . اى جراحتكننده و مرهمنهنده ، و اى دلها را با اندوه خويشاوندى داده ، و اى جانها را با طرب عقد وصلت بسته . اى سينهها را با عشق ممزوج كرده ، اى جگرها را با درد آشنايى داده . اى صد هزار صديق با تحقيق را در خونابهء ديدار عزّ خود گردانيده ، و اى صد هزار عاصى و خراباتى را به لطف و فضل خود به مقام قرب رسانيده . ما تقلّب واحد من جاحد و ساجد الّا فى قبضة الملك العزيز الواحد ، كلّفهم ثمّ على ما شاء صرفهم فمن مطيع البسه نطاق احسانه و ذلك فضله ، و من عاص ربطه بمثقلة خذلانه و ذلك عدله . بو بكر واسطى مىگويد / a 179 / ، و از او در طريقت پاكسخنتر نبوده است : لا اعبد ربّا يبعّد بالمعصية و يقرّب بالطّاعة . من خداوندى را نپرستم كه كارها به علّت كند . بيت جويندهء وصلت اندر آفاق بسيست * مرد آنكه ورا به وصلِ تو دسترسيست 2 ايّوب صابر را آخر صبر برسيد مسّنى الضّرّ بگفت . نوح شاكر را آخر شفقت دامن بگرفت إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي بگفت . يوسف صديق را آخر به خود نگرشى بود إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ و يصبر بگفت . داود كريم را آخر مرغك صيد كرد و ناقص عقلى دربند كرد . موسى كليم را آخر صفرايى عاجز خود گردانيد الواح تورات را بر زمين زد . رسول را - عليه السّلام - آخر كشتن كفّار حمزه را از جاى ببرد . هر كه در اين راه آمد آخر افكندهء راه آمد . ياران رسول هر روزى كه برخاستند طلعت مهتر ايشان را به رنگى ديگر آمدى و ايشان مىگفتند : اين چه رنگ است كه دمار از جانها برآورد ؟ و سيّد كونين مىگفتى : تا تابش 3 سياست اين خطاب با خطر كه لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ سر از گريبان نبوّت ما برزده است هرگز ساعتى محمّد يك رنگ نبوده است .